|
وقتی عقربه های عجول ساعت اتاقم هر روز تند تر از دیروز به سوی خط پایان می دوند وقتی صدای قهقهه ی عبور لحظه ها را می شنوم وقتی به زلالی گذشته و گریه های شبانه فکر می کنم وقتی که احساس شیرین و شیشه ای ((عشق )) را دورتر و دورتر از امروز می بینم که گاهی با نگاهی خسته برایم دست تکان می دهد دلم برای خودم تنگ می شود .
دلم برای ((من )) برای احساسم برای خاطره هایم تنگ می شود . برای منی که یادش داده اند تا همه چیز را - حتی عشق را - به چشم منطق نگاه کند اما مگر احساس عقل را می شناسد ؟ راستش از این همه منطق گریزانم . دلم برای آن همه احساس بی منطق تنگ شده برای خودم برای احساس دوباره ی لحظه های ناب و پر اضطراب عشق . برای دل لرزه برای گریه . این گونه که می شوم یقین پیدا می کنم که هنوز سیاه نشده ام . که هنوز می توانم شیشه ای باشم . این احساس به من می گوید قرار نیست تا همیشه در روز مرگی های تلخ غوطه ور باشم . به من حالی می کند که همیشه می توان عاشق بود . آری همیشه . اگر چشم هایم را باز کنم و نگاهم رو به آسمان باشد . گاهی دلم برای خودم تنگ می شود . آری ! همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم ...
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویرن را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان ونالانم و من تنهای تنهایم کسی حال من غمگین نمی پرسد و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پائیزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
چند صباحیست هنگام غروب دلم می گیرد و من در هوای گرفته ی غروب به آینده ی نه چندان دور خویش می اندیشم .
مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد . که آیا مرگ ترسناک است ؟ هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد . همین طور یک درخت پائیز می میرد و بهار زنده می شود . شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد . و من می دانم روزی فراموش خواهم شد و کسی نوشته هایم را نخواهد خواند و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد . من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره ی چوبی اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت . من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد . آری ! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ . و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم . فراموش شده ای بی گناه ...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
نفرین !!! ای عشق نفرین به تو که شیطان واقعی هستی، تا لب سراب می کشی و در چاه دلت سرنگون میکنی! ای عشق لعنت به تو که زهر هلاهل هستی که به رویت روکش شیرین کشیده ای! ای عشق لعنت به تو که اول می فریبی و آخر وامی گذاری، اول مست میکنی و آخر دیوانه ی بند می نمایی! ای عشق لعنت لعنت لعنت
توي فصل سرد پائيز
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگی مو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگی مو سر من می ذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغ گو می شم و همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم ؟ با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟ تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟
قصه از این جا شروع شد ... زندگی را با یادت آغاز کردم . باران گرفت و تمام جاده در مه رفت . عابران خسته می خندیدند ... و آنها چه می دانستند من از چه سخن می گویم . بال هایم هنوز توان سال ها کوچ و پرواز را دارد تا تو باشی در کنارم و فریاد بودن را در امتداد خط پروازمان سرشار کنیم . شروع شد... از یک معجزه ی شبانه از روزی که زندگی را بایادت آغاز کردم . آن قدر از نیامدنت نوشتم که حتی در رویا های شبانه ام نمی بینمت . به آفتاب بگویید فردا کمی زودتر از فراز دماوند سر بر آورد تا دوباره با تو باشم . با تو به انتظار پایان روزهای خسته بنشینم . با آن که این فاصله ها برای تو بی معنی است . من می خواهم دلت جای من باشد . تا کنار تو همیشه به وقت بهار سبز شوم . مثل آسمان سرشار شوم و ببارم در شادابی نگاهت . می خواهم مثل نسیم شوم در صدایت . من می خواهم گل شوم پژمرده شوم در دستانت . من تنها دل خوشی سال هایی بودم که سهم کوچکی در شادی تو داشت و تیر رس نگاهم در حضورت خوش بود ... بودنت غنیمت لحظه های دلتنگی ات بود و عطر یادت دلخوشی این روزها . هنوز کنار ایستگاه آخر منتظر نشسته ام . کنار همان چهار دیواری همیشگی و منتظر زمان آخر تا گلریزانم کند و آزاد شوم از این حصار انتظار . هنوز می شنوم صدای ردپایی که از کنار گذشت صدای مرور خاطراتی که با تو سرریز می شود . شادی این روز هایم تنها مرور این خاطرات است که قطره قطره اشک به اشک زندگی را با یادت آغاز کردم ... قصه هنوز هم ادامه دارد و ما هنوز اتفاق سال های بودنیم ... نقطه سر خط .
دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند دلم می خواهد فریاد بزنم اما واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد پرواز کنم پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت ... کاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا می کنم نفرین به بودن وقتی با درد همراه است بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم کاش این بار هم کسی اشک هایم را نبیند
|
About![]()
گفتند ستاره را نمی توان چید ... و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند اما باور کن که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم . هرچند دستانم تهی ماند اما چشمانم لبریز ستاره ماند ... Archivesهفته دوم آبان 1388هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته دوم اسفند 1387 هفته دوم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 Links
سكوت عشق |