تبليغاتX
بيش از عشق بر تو عاشقم





















بيش از عشق بر تو عاشقم

وقتی عقربه های عجول ساعت اتاقم هر روز تند تر از دیروز به سوی خط پایان می دوند وقتی صدای قهقهه ی عبور لحظه ها  را می شنوم وقتی به زلالی گذشته و گریه های شبانه فکر می کنم وقتی که احساس شیرین و شیشه ای ((عشق )) را دورتر و دورتر از امروز می بینم که گاهی با نگاهی خسته برایم دست تکان می دهد دلم برای خودم تنگ می شود .

دلم برای ((من )) برای احساسم برای خاطره هایم تنگ می شود . برای منی که یادش داده اند تا همه چیز را - حتی عشق را - به چشم منطق نگاه کند اما مگر احساس عقل را می شناسد ؟

راستش از این همه منطق گریزانم . دلم برای آن همه احساس بی منطق تنگ شده برای خودم برای احساس دوباره ی لحظه های ناب و پر اضطراب عشق . برای دل لرزه برای گریه .

این گونه که می شوم یقین پیدا می کنم که هنوز سیاه نشده ام . که هنوز می توانم شیشه ای باشم . این احساس به من می گوید قرار نیست تا همیشه در روز مرگی های تلخ غوطه ور باشم . به من حالی می کند که همیشه می توان عاشق بود . آری همیشه . اگر چشم هایم را باز کنم و نگاهم رو به آسمان باشد .

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود .

آری ! همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت12:35توسط پگاه | |

 ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویرن را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان ونالانم و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما  ¤¤ بهترين تصاوير زيبا سازي،شکلکهاي ياهو،کد موزيک ¤¤                                ¤¤ weblogtools.ir وبلاگ تولز ¤¤

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت20:15توسط پگاه | |

چند صباحیست هنگام غروب دلم می گیرد و من در هوای گرفته ی غروب به آینده ی نه چندان دور خویش می اندیشم .

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد .

که آیا مرگ ترسناک است ؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد . همین طور یک درخت پائیز می میرد و بهار زنده می شود .

شاید هم یک انسان پس از مرگش سال های سال در خاطره ها و دل ها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد .

و من می دانم روزی فراموش خواهم شد و کسی نوشته هایم را نخواهد خواند و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید  و دیگر قلمم  مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد .

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره ی چوبی اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت .

من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد .

آری ! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ .

و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم . فراموش شده ای بی گناه ...

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت12:26توسط پگاه | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام رااز دست خواهم داد

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب او  خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .  

  

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت10:14توسط پگاه | |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comعشق از دست رفته بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا که  می دانستم  در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز نفرت هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت9:58توسط پگاه | |

نفرین !!!

ای عشق نفرین به تو که شیطان واقعی هستی، تا لب سراب می کشی و در چاه دلت سرنگون میکنی!

ای عشق لعنت به تو که زهر هلاهل هستی که به رویت روکش شیرین کشیده ای!

ای عشق لعنت به تو که اول می فریبی و آخر وامی گذاری، اول مست میکنی و آخر دیوانه ی بند می نمایی!

ای عشق

لعنت

لعنت

لعنت

لعنت به تو که مدهوش میکنی و بدترین بلاها را سرگرفتاران خود می آوری!!!!

+نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت12:57توسط پگاه | |

                                                            

       

   توي فصل سرد پائيز
   توي سرماي زمستون
   دخترك تنها وخسته
   ميشينه كنج خيابون
   تو دل كوچيك و نازش
   طفلكي يه دنيا درده
   چشماشو ببين چه سرخن
   آخه بازم گريه كرده
   رو لباس پاره پورش
   دونه هاي سرده برفه
   مي بيني ساكته اما
   تو دلش يه دنيا حرفه
   خيلي وقته كه لباشو
   كسي خندون نمي بينه
   آره رسم روزگاره
   بايد از غصه بميره
   قلب كوچيك و ظريفش
   از غمو تنهايي يخ بست
   كسي انگار توي اين شهر
   نمي گيره از كسي دست
   واي از اين هجوم سرما
   واي از اين سكوت و نفرت
   توي اين شهرو هياهو
   كوكجاست عشقو صداقت
   كو كجاست دستاي مردي
   كه بگيره دست اونو
   كو كجاست خورشيد گرمي
   كه روشن كنه زمينو
   نفساي گرم ودستاش
   ديگه از سرما بريده
   دخترك رو بعد از اون شب
   ديگه هيچ كسي نديده
   دخترك رفت تك و تنها
   رفت از اين ديار غربت
   رفت يه جايي كه تو شهرش
   مرده باشه غم و نفرت

                                                                                         

+نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت12:12توسط پگاه | |

  

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگی مو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگی مو

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comچرا تو اول قصه همه دوسم می دارن وسط قصه می شه سربه

سر من می ذارن

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغ گو می شم و همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم ؟

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم ؟ بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره ؟

تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره ؟؟؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت15:49توسط پگاه | |

قصه از این جا شروع شد ... زندگی را با یادت آغاز کردم . باران گرفت و تمام جاده در مه رفت . عابران خسته می خندیدند ... و آنها چه می دانستند من از چه سخن می گویم . بال هایم هنوز توان سال ها کوچ و پرواز را دارد تا تو باشی در کنارم و فریاد بودن را در امتداد خط پروازمان سرشار کنیم .

شروع شد... از یک معجزه ی شبانه از روزی که زندگی را بایادت آغاز کردم . آن قدر از نیامدنت نوشتم که حتی در رویا های شبانه ام نمی بینمت . به آفتاب بگویید فردا کمی زودتر از فراز دماوند سر  بر آورد تا دوباره با تو باشم . با تو به انتظار پایان روزهای خسته بنشینم .

با آن که این فاصله ها برای تو بی معنی است . من می خواهم دلت جای من باشد . تا کنار تو همیشه به وقت بهار سبز شوم . مثل آسمان سرشار شوم و ببارم در شادابی نگاهت . می خواهم مثل نسیم شوم در صدایت . من می خواهم گل شوم پژمرده شوم در دستانت .

من تنها دل خوشی سال هایی بودم که سهم کوچکی در شادی تو داشت و تیر رس نگاهم در حضورت خوش بود ... بودنت غنیمت لحظه های دلتنگی ات بود و عطر یادت دلخوشی این روزها .

هنوز کنار ایستگاه آخر منتظر نشسته ام . کنار همان چهار دیواری همیشگی و منتظر زمان آخر تا گلریزانم کند و آزاد شوم از این حصار انتظار . هنوز می شنوم صدای ردپایی که از کنار گذشت صدای مرور خاطراتی که با تو سرریز می شود . شادی این روز هایم تنها مرور این خاطرات است که قطره قطره اشک به اشک زندگی را با یادت آغاز کردم ... قصه هنوز هم ادامه دارد و ما هنوز اتفاق سال های بودنیم ... نقطه سر خط .

+نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت16:45توسط پگاه | |

 

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند

دلم می خواهد فریاد بزنم اما واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد پرواز کنم

پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدیت ...

کاش می شد

در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا می کنم

نفرین به بودن وقتی با درد همراه است

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد

به گوشه ای پناه می برم

کاش این بار هم کسی اشک هایم را نبیند

+نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت21:23توسط پگاه | |